صبح رسیده بود از راه و دفتر خویش را باز کرد پس از تحویل شب سبز و از بلبل خواست نغمه ای در جنبش و رهایی خواندن و بر درخت تکیه زد یکه و تنها . گوسفندان را به ذهن صحرا هی کرد و چوپان راز علف را به آنان گفت در کنار جوی و هوای مرطوب درختان سراسیمه راز گل سرخ را به بلبل گفتند در همهمه ای تازه و تا ظهرگاه بلبل و درختان خمار آلود بهارین ایستادند و تک نوای بلبل چهچهه می آمد از هر گل در هر خانه ای در عصر کوچه ها؛ برگی دیگر زد زرد نوای کلاغان که از دفترش برخواست و

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها


فروشگاه اسباب بازی شازده کوچولو دل نوشته های یه کوالا اینجا همه چی هست مرجع مقاللت رسمي لوازم آرايش روستای کلهرود fiji frenic lift mega micro multi hitachi drive repair تعمیر تعمیرات تخصصی اینورتر و درایو فوجی فرنیک و هیتاچی iranprot صبغه الله حفاظ شاخ گوزنی